تبليغاتX
... به انتها نمی اندیشم...
و امتداد خیابان غربت او را برد...!
 رضا یزدانی و خلیج فارس


یکی هست آخر شنزار ، به فکر سرقت دریاست


یکی که تا تو خواب دیده که تاریخ ما یه رویاست


یکی فکر کرده دست بردن تو تاریخ ما آسونه

ولی اسم خلیج فارس همیشه فارس می مونه


بخون با من تا دنیا دوباره بشنوه ما رو

بخون با من و از نو باطل کن طلسم آدمکهارو


خلیج فارس ، خلیج ماست ، از آغاز زمین اینجاست

خلیج فارس می مونه تا خون توی رگهای ماست

 

خلیج فارس که بازیچه تو دست کس و ناکس نیست

خلیج فارس که تنها یه اسم توی اطلس نیست


یه تاریخ کهن پشت تپیدنهای موجاشه

تا وقتی اینجا ایرانه خلیج باید که فارس باشه


بخون با من تا دنیا دوباره بشنوه ما رو

بخون با من و از نو باطل کن طلسم آدمکارو


خلیج فارس ، خلیج ماست ، از آغاز زمین اینجاست

خلیج فارس می مونه تا خون توی رگهای ماست


ای ایران ای مرز پرگهر

ای خاکت سرچشمه هنر


دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی و جاودان

ایران



|+| نوشته شده توسط راضیه در چهارم تیر 1389  |
 جرم : ایرانی بودن (!!!!!)

عکس های دیدار آمریکایی های زندانی در ایران را با مادرانشان در هتل استقلال می دیدم. دلم می خواست تمام  عصبانیت هام رو از رتبه ی ارشد و دعوا با مامانم رو سر کامپیوترم خالی کنم (زورم به این یکی که می رسه دیگه...)

به اون خدا می گم اگه نمی بینی واست توضیح بدم: ببین خدا جون سهراب رو به گلوله بستند،مادرش رو چندین روز دووندند؛ مادرای اسرای مشکوک به جاسوسی رو آوردند تا بچه هاشون رو ببینند. جسد خرد شده ی محسن رو واسه ی پدرش فرستادند، (به قول خودشون) جاسوس فرانسه رو فرستادند بره خونش. سینه ی ندا رو شکافتند، انگلیسی های وارد شده به حریم ایران رو با کت و شلوار هاکوپیان فرستادند خونه هاشون...

آه که دلم برای مادرای چله نشینه دم اوین خونه...



|+| نوشته شده توسط راضیه در یکم خرداد 1389  |
 برایت سیب آورده ام سینه سرخ

 

طناب دار گردنش را فشرد

آرزو کرد

کاش ،برای آخرین بار سیبی گاز می زد

....

ناگهان زیر پایش خالی شد .

 

پ.ن.۱ : شعر از "واهه آرمن"

پ.ن.۲ : همه ی سیب های دنیا هم برایتان کمند٬ شما آبروی این سرزمینید٬ روحتان شاد ک.م.ا.ن.گ.ر ها ن.د.ا ها ...

پ.ن.۳ :

ما

كاشفان كوچه‌ی بن‌بستیم

حرف‌های خسته‌ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

كه تنها گوش كند

                              گروس عبدالملکیان

|+| نوشته شده توسط راضیه در بیست و هشتم اردیبهشت 1389  |
 
 

گادایوا، بانویی نجیب زاده، همسر پادشاهی ظالم، که تاب دیدن رنج مردمش را نداشته از همسر خود در خواست می کند که مالیات کمتری را بر اهالی کاونتری تحمیل کند، همسرش با این شرط در خواست را می پذیرد که او برهنه بر روی اسب خیابان های شهر را بپیماید (کاونتری هفدهمین شهر مهم انگلستان است که در غرب این کشور واقع شده‌). بر اساس این افسانه بانو در حالی که تنها پوششش، موهای ریخته بر سینه اش بوده، سوار بر اسب تمام شهر را می گردد؛ مردم به احترام وی، آن روز در خانه هایشان می مانند و پنجره ها را می بندند. تام نام فرد دیگری در این افسانه است، مردی که برای دیدن گادایوا به شهر می آید و پس از دیدن او کور شده و می میرد...






|+| نوشته شده توسط راضیه در هشتم اردیبهشت 1389  |
 
 
بالا